یه آدمایی میان تو زندگی من که انگار وظیفشون توی یه شرایط زمانی و مکانی خاص اینه که بیان و به من یه حرفایی بزنن که توی اون شرایط من رو نو میکنه به فکر و ذهنم شکل میده و خلاصه من رو از هپروتی که توشم بیرون میاره
وظیفه ی اون آدما تو زندگی من فقط زدن همون حرفا تو همون زمان و مکان خاصه بعدش دیگه هیچ فایده ای نه من برای اونا دارم و نه اونا برای من
برای من سخته که بعدش به وظیفم در قبال اونا فکر کنم
وظیفه ی من اینه که بعد از اینکه کارشون تموم شد اونارو بندازم دور
بندازمشون دور و دیگه هیچ وقت اسمشون رو نیارم
بندازمشون دور و برای همیشه فراموششون کنم....
.
.
.
.
.
من هم از همین آدما بودم ؟؟؟

پیشاپیش تنکیو ....
فک کنم :دی
سلام عاطفه خانوم
از آشنایی با وبلاگتون خیلی خوشخالم
دقیقا با شما موافقم در این موردم پستی تویه وبلاگم گذاشتم بنام قضاوت که خوشحال میشم بخونیدش
شاد باشید و سلامت
حالا نمیشه نندازیشون دور شاید یه روزی به درد خوردن شاید یبرا کاره بهتری به درد خوردم مثه روزنامه ها هستن که کاربردای مختلفی دارن
فحش دادی الان :دی
تو کدوم آیدیمو داری ... احتمالا عوض کردم ...
Sohrab.sight
عاااااااااااااااااااااااااااااطفه بعد یه سفر که رفتی انگار مطلب نوشتن یادت رفته هااااااااااااااا
شما میخوای حروف اسم منو نکش انقد :دی